تبليغاتX
چه زود دیر شد ! - ریا . . .

چه زود دیر شد !

" من . . . تکواندو . . . زندگی . . . همه چی "

ریا . . .

 

تو یه جمع نشستیم ، هرکی حرفی میزنه و چیزی میگه ، اصلا نمی دونم بحث سر چیه . . .

منم تو عالم خودمم ، تو فکرو خیالای همیشگی !

یهو "خانم ظ " صدام میکنه ، میشنوم اما دوست ندارم جوابشو بدم

دوباره صدام میکنه البته این بار کمی بلند تر

شراره خانم !

این بار مجبورم جوابشو بدم

بله !

یهو بی مقدمه می پرسه . . .

عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟

گفتم جانم ؟

دوباره پرسید

میگم : عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟؟؟

خدایا . . .

دلم میخواست جفت پا برم تو دهنش . . .

سعی کردم با خنده و شوخی جوابشو ندم ، اما اون بی خیال نمی شد !

خیلی عصبانی شده بودم اما سعی کردم احترامشو نگهدارم حرف نا مربوط نزنم . . .

نفس عمیقی کشیدم گفتم

فکر کنم 3 رکعت !

 

 

پی نوشت 1 : حالم از ادمایی که فکر میکنن فقط خودشون اخر نماز ، روزه ، خدان. . . بهم میخوره !

به تو چه من میدونم یا نه که فلان نماز چند رکعته ؟

بابا هرکی یه اعتقاداتی داره . . .

پی نوشت 2 : " خانم ظ " ریا از هر چیزی بدتره !

پی نوشت 3 : خدایا " ت و ب ه "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط شراره   |