ریا . . .
تو یه جمع نشستیم ، هرکی حرفی میزنه و چیزی میگه ، اصلا نمی دونم بحث سر چیه . . .
منم تو عالم خودمم ، تو فکرو خیالای همیشگی !
یهو "خانم ظ " صدام میکنه ، میشنوم اما دوست ندارم جوابشو بدم
دوباره صدام میکنه البته این بار کمی بلند تر
شراره خانم !
این بار مجبورم جوابشو بدم
بله !
یهو بی مقدمه می پرسه . . .
عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟
گفتم جانم ؟
دوباره پرسید
میگم : عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟؟؟
خدایا . . .
دلم میخواست جفت پا برم تو دهنش . . .
سعی کردم با خنده و شوخی جوابشو ندم ، اما اون بی خیال نمی شد !
خیلی عصبانی شده بودم اما سعی کردم احترامشو نگهدارم حرف نا مربوط نزنم . . .
نفس عمیقی کشیدم گفتم
فکر کنم 3 رکعت !
پی نوشت 1 : حالم از ادمایی که فکر میکنن فقط خودشون اخر نماز ، روزه ، خدان. . . بهم میخوره !
به تو چه من میدونم یا نه که فلان نماز چند رکعته ؟
بابا هرکی یه اعتقاداتی داره . . .
پی نوشت 2 : " خانم ظ " ریا از هر چیزی بدتره !
پی نوشت 3 : خدایا " ت و ب ه "
