|
|
|
|
|
پسر از درد می نالید و مادر تمام وجودش در هم پیچیده میشد . دکتر پسر را معاینه کرده بود و از مادر خواسته بود که پسر را برای روزهای اخر به خانه ببرد تا حداقل اخرین لحظه ها را در ارامش خانه بگذراند . پسر هر دو کلیه اش را از دست داده بود و بدنش پیوند را نپذیرفته بود . پسر همچنان می نالید . مادر به سکوت شبانه بالکن بیمارستان پناه برد . چنان مستاصل بود که نمی دانست چه کند . از ته دل نالید : (( کاش می شد . . . )) در دلش اشوبی به پا بود . نمی دانست به هوش است یا در خلسه ، دیگر هیچ نفهمید . ساعت ها گذشته بود که به هوش امد . حس به هوش امدن بعد از یک عمل جراحی را داشت . (( پسرم ؟ پسرم کجاست ؟ )) پسر ارام روی تخت خوابیده بود . دیگر از ان بدن مچاله شده پسر که از درد مثل حلقه می شد خبری نبود . بدن پسر ارام ارام بود . همه دکتر ها و پرستارهای بیمارستان بالای سر پسر بودند ، جلسه پزشکی ، ازمایش ، معاینه ، جلسه پزشکی، ازمایش ، معاینه و . . . دکترها نمی دانستند چه شده ؟ معاینه و ازمایش و عکس می گفت یکی از کلیه های پسر سالم است . و دکترها توضیحی برای این مسئله نداشتند . ناگهان حس عجیبی به مادر دست داد . دستش را روی شکمش گذاشت . جای خالی یک کلیه را در بدنش حس کرد . . . " نویسنده : شیدا محمد طاهر " |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط شراره
|
|
||