تبليغاتX
TAEKWONDOKARAN KARAJI - اعتراض !
مکانی برای پیشرفت و اشنایی هرچه بهتر با ورزش زیبا و المپیکی تکواندو

تو تاکسی نشسته ای . سمت چپ خانمی طوری نشسته که نمی توانی خودت را به سمت چپ بکشی . سمت راست یک اقای محترم نشسته که خودش را مرتب به تو نزدیک می کند و تو باید خودت را جابجا کنی . ان قدر این کار ادامه پیدا می کند که دیگر جایی برایت نمی ماند . نفست را حبس میکنی شاید با این عمل جای کمتری بگیری .

حالا باید این وضع را تا رسیدن به مقصد تحمل کنی و صدایت هم در نیاید . چرا ؟ اعتراض تو به همه اعلام می کند که دارند به حقوقت تعرض می کنند . چطور می توانی بگذاری دیگران بفهمند ؟

پس مجبوری در ذهنت دو راه دیگر را بررسی کنی . یا باید پیاده شوی یا خودت را بیشتر جمع کنی . اگر پیاده شوی معلوم نیست دوباره تاکسی گیرت بیاید یا نه ؟ تازه در این سرما و تاریکی امکان دارد اوضاع بدتر هم شود . . .

پس ساکت می مانی و بیشتر می چسبی به خانم کناری ! خانم محترم ان قدر راحت و اسوده نشسته که فکر می کنی اصلا متوجه موقعیت تو نیست . به او نگاه می کنی به امید این که بفهمد ، ولی انچنان نگاهی به تو می اندازد که از خودت خجالت می کشی . چرا ؟ چون از نظر او تو مشکل داری !

از جا می پری . اقای محترم خواسته از جیب عقب شلوارش پول در بیاورد ، این وسط لطفی هم به تو کرده است . نگاهش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت به او بفهمانی که منحوس ترین موجودی است که تا به حال دیده ای . این بار یک لبخند تحویلت می دهد ! حالا کاملا احساس سوسک را درک می کنی .

دارد به تو توهین می شود . به حقوق و شعورت تجاوز شده . انسانیت به تمسخر گرفته شده . دیگر نمی توانی تحمل کنی . توی چشم هایش نگاه می کنی و می گویی : " درست بنشین "

راننده از اینه نگاهت می کند و پوزخندی می زند . پسر جلویی هم می گوید : " صد بار به خودم گفتم سوار ماشینی بشوم که صندلی عقبش خالی باشد " و پچ پچ کنان با راننده می خندد . از طرف دیگر خانم محترم اهسته چیزی زیر گوشت زمزمه می کند که دیگر احساس می کنی دنیا دور سرت می چرخد . می گویی : "پیاده میشوم اقا " و راننده نیش ترمزی میزند و تو بدون این که به کسی توجه کنی پیاده می شوی . حالا احساس بهتری داری و دیگر نه به ان اقای محترم فکر می کنی نه به راننده . اما هنوز از رفتار خانم کناری ات دلخوری که فقط به خاطر تفاوت ظاهری که با هم داشتید . . . اما دیگر مهم نیست . فقط سردی هوا کمی اذیتت می کند که ان را هم می شود تحمل کرد .

موقع راه رفتن به این فکر می کنی کاش می توانستیم کنار هم زندگی کنیم بدون این که برای هم مزاحمت و دردسری درست کنیم . این طوری هم زندگی دلپذیری داشتیم و هم دیگر لازم نبود مسئولان کشور برای راحت زندگی کردن ما به فکر جداسازی جنسیتی و کشیدن دیوار بینمان بیفتند .

" نوشته شده در یک شب سرد زمستانی "

ایدا عزتی / چلچراغ شماره287

* لازم به ذکر است این نوشته تنها یک داستان و برگرفته از مجله چلچراغ است *

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شراره  |