تبليغاتX
TAEKWONDOKARAN KARAJI
مکانی برای پیشرفت و اشنایی هرچه بهتر با ورزش زیبا و المپیکی تکواندو

 پسر از درد می نالید و مادر تمام وجودش در هم پیچیده میشد . دکتر پسر را معاینه کرده بود و از مادر خواسته بود که پسر را برای روزهای اخر به خانه ببرد تا حداقل اخرین لحظه ها را در ارامش خانه بگذراند .

پسر هر دو کلیه اش را از دست داده بود و بدنش پیوند را نپذیرفته بود .

پسر همچنان می نالید . مادر به سکوت شبانه بالکن بیمارستان پناه برد . چنان مستاصل بود که نمی دانست چه کند . از ته دل نالید : (( کاش می شد . . . ))

در دلش اشوبی به پا بود . نمی دانست به هوش است یا در خلسه ، دیگر هیچ نفهمید .

ساعت ها گذشته بود که به هوش امد . حس به هوش امدن بعد از یک عمل جراحی را داشت .

(( پسرم ؟ پسرم کجاست ؟ )) پسر ارام روی تخت خوابیده بود . دیگر از ان بدن مچاله شده پسر که از درد مثل حلقه می شد خبری نبود . بدن پسر ارام ارام بود .

همه دکتر ها و پرستارهای بیمارستان بالای سر پسر بودند ، جلسه پزشکی ، ازمایش  ، معاینه ، جلسه پزشکی، ازمایش ، معاینه و . . . دکترها نمی دانستند چه شده ؟ معاینه و ازمایش و عکس می گفت یکی از کلیه های پسر سالم است . و دکترها توضیحی برای این مسئله نداشتند .

ناگهان حس عجیبی به مادر دست داد . دستش را روی شکمش گذاشت . جای خالی یک کلیه را در بدنش حس کرد . . . 

 " نویسنده : شیدا محمد طاهر "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط شراره  | 

تو تاکسی نشسته ای . سمت چپ خانمی طوری نشسته که نمی توانی خودت را به سمت چپ بکشی . سمت راست یک اقای محترم نشسته که خودش را مرتب به تو نزدیک می کند و تو باید خودت را جابجا کنی . ان قدر این کار ادامه پیدا می کند که دیگر جایی برایت نمی ماند . نفست را حبس میکنی شاید با این عمل جای کمتری بگیری .

حالا باید این وضع را تا رسیدن به مقصد تحمل کنی و صدایت هم در نیاید . چرا ؟ اعتراض تو به همه اعلام می کند که دارند به حقوقت تعرض می کنند . چطور می توانی بگذاری دیگران بفهمند ؟

پس مجبوری در ذهنت دو راه دیگر را بررسی کنی . یا باید پیاده شوی یا خودت را بیشتر جمع کنی . اگر پیاده شوی معلوم نیست دوباره تاکسی گیرت بیاید یا نه ؟ تازه در این سرما و تاریکی امکان دارد اوضاع بدتر هم شود . . .

پس ساکت می مانی و بیشتر می چسبی به خانم کناری ! خانم محترم ان قدر راحت و اسوده نشسته که فکر می کنی اصلا متوجه موقعیت تو نیست . به او نگاه می کنی به امید این که بفهمد ، ولی انچنان نگاهی به تو می اندازد که از خودت خجالت می کشی . چرا ؟ چون از نظر او تو مشکل داری !

از جا می پری . . .

دنباله داستان در ادامه مطلب !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شراره  |