تبليغاتX
چه زود دیر شد !

چه زود دیر شد !

" من . . . تکواندو . . . زندگی . . . همه چی "

برای تو . . .

 

با عجله به خانه برمیگردم . آخر تو قرار است بیایی . اینجا . به خانه ی ما . هول هولکی به سر و روی کامپیوتر و میزش دستمال می کشم . اتاق را جارو می کنم و صبر می کنم تا بیایی . می آیی ، توی سرو کله ی هم می زنیم ، غذا می خوریم ، فیلم می بینیم ، حرف می زنیم ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می گوییم اما آن چیزی که دلم می خواهد نمی آید که نمی آید . فرق نمی کند کجا باشیم ، توی پارک دست هم را گرفته باشیم ، خانه ی شما باشیم یا اینجا یا خانه ای دیگر ، آن حس آرامش لعنتی نمی آید که من هی فکر نکنم آخخ وقت نیست ، وقت دارد می گذرد ، یک ساعت دیگر مانده ، نیم ساعت .. و خداحافظ. آن حس لعنتی بهشتی ، که تو بدانی هیج چیز زیر این سقف بالای سرت نیست که بتواند این لحظات را بر هم بزند. که چهار دیواری یی که الان درونش هستی ، الان و روزهای بعد و بعدترش مال تو و فقط توست و می توانی با خیال راحت در آن حکمفرمایی کنی . می توانی با خیال راحت ساعتها سرت را روی سینه اش بگذاری و به آهنگ نفس کشیدنش گوش کنی و بگذاری که حرف ها آرام آرام و خود به خود جوانه کنند . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط شراره   |