تبليغاتX
چه زود دیر شد !

چه زود دیر شد !

" من . . . تکواندو . . . زندگی . . . همه چی "

دوست همیشگی من !

 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد كه باید به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می كشید، اون حتی با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!

ازت متشكرم دوست همیشگی من !!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط شراره   | 

بازی

 

" وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی ، پس خفه شو و بازی کن "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

کیمیا !!!

به نام او . . .

سلام

این پست رو  فقط  فقط  از روی اجبار برای دوست عزیزم " آذین " میذارم که ببینه ، همین !!!

        

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

و خداوند در این نزدیکی است !

داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود !!!

 شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.

در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند... (خدایا کمکم کن) . ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .ای خدا نجاتم بده ! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت . . . !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط شراره   | 

سکوت

 

یه بنده خدایی می گفت با کسایی معاشرت کن که وقتی باهاشون حرف میزنی

به خاطر معلوماتشون لال شی . . .

و وقتی از اونا جدا شدی فکر کنی که چقدر کم میدونی . . .

سکوت بعضی اوقات خیلی خوب جواب میده !

امروز یه تصمیم تازه گرفتم . . .

سکوت !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط شراره   |