|
|
|
|
|
وقتی که پلک هایت را بر هم گذاشتی حس کردم که غروب انتظار بیهوده نیست تا فردا تا فردا که دوباره باز کنی چشم هایت را و من در ابی نگاه تو روشن ترین ترانه ها بخوانم . روشن ترین خورشید های زمین را . . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط شراره
|
|
||
|
|
|
|
|
تو تاکسی نشسته ای . سمت چپ خانمی طوری نشسته که نمی توانی خودت را به سمت چپ بکشی . سمت راست یک اقای محترم نشسته که خودش را مرتب به تو نزدیک می کند و تو باید خودت را جابجا کنی . ان قدر این کار ادامه پیدا می کند که دیگر جایی برایت نمی ماند . نفست را حبس میکنی شاید با این عمل جای کمتری بگیری . حالا باید این وضع را تا رسیدن به مقصد تحمل کنی و صدایت هم در نیاید . چرا ؟ اعتراض تو به همه اعلام می کند که دارند به حقوقت تعرض می کنند . چطور می توانی بگذاری دیگران بفهمند ؟ پس مجبوری در ذهنت دو راه دیگر را بررسی کنی . یا باید پیاده شوی یا خودت را بیشتر جمع کنی . اگر پیاده شوی معلوم نیست دوباره تاکسی گیرت بیاید یا نه ؟ تازه در این سرما و تاریکی امکان دارد اوضاع بدتر هم شود . . . پس ساکت می مانی و بیشتر می چسبی به خانم کناری ! خانم محترم ان قدر راحت و اسوده نشسته که فکر می کنی اصلا متوجه موقعیت تو نیست . به او نگاه می کنی به امید این که بفهمد ، ولی انچنان نگاهی به تو می اندازد که از خودت خجالت می کشی . چرا ؟ چون از نظر او تو مشکل داری ! از جا می پری . . . دنباله داستان در ادامه مطلب ! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط شراره
|
|
||