تبليغاتX
TAEKWONDOKARAN KARAJI
مکانی برای پیشرفت و اشنایی هرچه بهتر با ورزش زیبا و المپیکی تکواندو
 

وقتی که پلک هایت را بر هم گذاشتی

حس کردم که غروب

انتظار بیهوده نیست تا فردا

تا فردا که دوباره باز کنی چشم هایت را

و من در ابی نگاه تو

روشن ترین ترانه ها بخوانم .

روشن ترین خورشید های زمین را . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط شراره  | 

تو تاکسی نشسته ای . سمت چپ خانمی طوری نشسته که نمی توانی خودت را به سمت چپ بکشی . سمت راست یک اقای محترم نشسته که خودش را مرتب به تو نزدیک می کند و تو باید خودت را جابجا کنی . ان قدر این کار ادامه پیدا می کند که دیگر جایی برایت نمی ماند . نفست را حبس میکنی شاید با این عمل جای کمتری بگیری .

حالا باید این وضع را تا رسیدن به مقصد تحمل کنی و صدایت هم در نیاید . چرا ؟ اعتراض تو به همه اعلام می کند که دارند به حقوقت تعرض می کنند . چطور می توانی بگذاری دیگران بفهمند ؟

پس مجبوری در ذهنت دو راه دیگر را بررسی کنی . یا باید پیاده شوی یا خودت را بیشتر جمع کنی . اگر پیاده شوی معلوم نیست دوباره تاکسی گیرت بیاید یا نه ؟ تازه در این سرما و تاریکی امکان دارد اوضاع بدتر هم شود . . .

پس ساکت می مانی و بیشتر می چسبی به خانم کناری ! خانم محترم ان قدر راحت و اسوده نشسته که فکر می کنی اصلا متوجه موقعیت تو نیست . به او نگاه می کنی به امید این که بفهمد ، ولی انچنان نگاهی به تو می اندازد که از خودت خجالت می کشی . چرا ؟ چون از نظر او تو مشکل داری !

از جا می پری . . .

دنباله داستان در ادامه مطلب !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شراره  |