امروز داشتم فکر میکردم بهترین روز زندگیم چه روزی بوده !
خیلی فکرکردم اما چیزی یادم نیومد . . .
به جای روزهای خوب تمام روزهای بد مثل یه فیلم از جلوی چشام گذشت
چقدر عجیبه
همه اتفاقات بد کاملا یادمه و چیزی رو فراموش نکردم
اما دریغ از یاد اوری یه روز خوب . . .
نمیدونم واقعا روز خوب نداشتم یا داشتم و فراموش کردم !
دوست دارم به خودم دلداری بدم
اره
این جوری بهتره . . . من فراموش کردم !
روزهای خوب زیادن
خیلی زیاد
مثل همین امروز . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط شراره
|
با امسال شد ۶ سال که هر سال ۲۷ خرداد میایم پیشت . . .
چقدر دلم تنگ شده !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط شراره
|
" میزان رای ملت است "
امام خمینی
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط شراره
|
از خودم عصبانیم
خیلی زیاد
زده به سرم
شاید این تصمیم رو خیلی زود تر از اینا باید می گرفتم !
فقط . . .
فقط یه فرصت دیگه به خودم میدم ، بعدش اگه مثل همیشه بازم نشد
. . . تمومش میکنم
واسه همیشه !
و یادمم نمیره که :
" این بار دیگه این تصمیم هیچ تبصره ای هم نداره و قابل تغییر نیست "
پی نوشت : انگیزه ، اراده ، ایمان ، اعتماد به نفس ، توکل ، و باز هم توکل . . .
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط شراره
|
چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم . . .
از معدود دفعاتی که دلم میخواد با یکی از جنس خودم حرف بزنم !
هر چی که تو دلمه و مدت هاست داره عذابم میده . . .
فقط فقط حرف بزنم
همین !
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط شراره
|
ناراحتم . . .
لاک پشتم دیروز مرد
!
اره به همین راحتی مرد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط شراره
|
امروز روزه معلمه !
خواهر گلم روزت مبارک . . .
امروز خیلی خیلی روز خوبی بود !
یه روز فراموش نشدنی
انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا دلیلی پیدا بشه واسه شاد بودن و دور هم بودن . . .
خداجونم ممنون
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شراره
|
امروز تولد مامان جونم بود !
به خاطر یه عمر تلاش و زحمت دستتو میبوسم مامان جونم و امیدوارم یه روزی بتونم تمام مهربونیاتو جبران کنم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط شراره
|
چقدر مرگ به ادما نزدیکه !
اونم بعد از حدود ۶ سال . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط شراره
|
دستم شکسته و ۱ هفته ای میشه که تو گچه
دست چپمه !
حالمم زیاد تعریفی نیست . . .
نمیدونم چم شده !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شراره
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط شراره
|
دلم شدید نوشابه میخواد !
اما نمیتونم بخورم ، اخه تو ترکم
. . .
به یه نفر قول دادم که دیگه نوشابه نخورم !
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط شراره
به نام خدا
من هم مثل همه در تطیلات عید بسر می برم و همه ادمای اطرافم شدیدا خوشحال هستن . . .
سال جدید
ادم های جدید
تصمیمات جدید
هدف های بزرگ تر
همه چی بوی نویی میده !
اما جالبیش اینه که فقط ۱۳ روز دوام میاره همی چی . . .
بعد ، یهو همه دوباره میشن همون ادم های سال قبل !!!
توبه . . .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط شراره
|
به نام او . . .
فردا عیده ، سال 87 با تمام خوبی ها بدی هاش تموم شد . . .
دلم یه چیزایی میخواد
شاید
. . .
ـ ادم های مهربون
ـ خنده های از ته دل
ـ دوست های با معرفت
ـ نوشابه های خنک
ـ خواهر خندون
ـ مامان سرحال
ـ روزهای افتابی
. . .
شاید
نمیدونم چرا خوشحال نیستم که سال جدید داره مییاد !
هنوز با خودم درگیرم ، دلم میخواد یه دلیل یا بهونه واسه خوشحالیم پیدا کنم . . .
۶ ماه دوم سال برام پر از حسرت بود ، حسرت روزهایی که گذشتو دیگه هیچ وقت نمیاد .
حسرت دیدن ادمایی که روزهای زیادی با خوشحالی در کنارشون بودم اما الان . . .
تنهامممممممممممممم
تقصیر خودمه ، نمیشه به کسی خرده گرفت !
بعضی ها بهش میگن سرنوشت . . .
سرنوشت
سال جدید داره میاد ، اما من . . .
سال 1387
اما اون قدا هم بدم نبود
یه اتفاق خوب
هنوزم هستن ادم هایی که میشه بهشون تکیه کرد . . .
ادم هایی از جنس مهربونی و دوستی ، به دور از حسادت و نفرت دورویی
انگار قرار گرفتنش سر راهم مثل یه معجزه بود . . .
معجزه ای که باعث شد من بیدار بشم
تغییر کنم
شایدم . . .
بزرگ بشم !
به هر حال امیدوارم سال 88 سالی سرشار از عشق و محبت و شادی سلامتی برای همه باشه . . .
التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط شراره
|
احساس میکنم خیلی حسود شدم ، یعنی به همه چی همه کس حسودی میکنم !
چرا ...؟!؟
" پی نوشت : درستش میکنم "
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط شراره
|
سلام
امروز 11 بهمن تولد یکی از بهترین دوستام به اسم اذین خانومه .
خیلی خیلی خوشحالم که اذین داره یک سال بزرگتر و عاقل تر میشه
...
خیلی دوست داشتم امسال یه جور خاصی تولدشو بهش تبریک بگم اما هرچی فکر کردم نشد ، اخرشم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تو وبلاگم بهش تبریک بگم و براش بهترین ها رو ارزو کنم !
از خدا هم خیلی ممنونم که دوست خوبی مثل اذین رو دارم .
خداجونم ممنون
...
اذین جوووووووووووووووووووووووووووووووووووونم تولدت یه عالمه مبارک
اذین خانم اميدوارم 137 سال بعد در چنين روزی كنارت كلی نوه نتيجه باشه و شمعای كيك ... سالگيت رو فوت كنی و هيچی از كيكم به خودت نرسه ... !
امیدوارم یک روزی بتونی بالاخره درک کنی ( اذین و درک ! ) که چقدر دوست دارم ...
همیشه موفق و شاد باشی دوست گلم .
" تولدت مبارک " 
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط شراره
|
تو یه جمع نشستیم ، هرکی حرفی میزنه و چیزی میگه ، اصلا نمی دونم بحث سر چیه . . .
منم تو عالم خودمم ، تو فکرو خیالای همیشگی !
یهو "خانم ظ " صدام میکنه ، میشنوم اما دوست ندارم جوابشو بدم
دوباره صدام میکنه البته این بار کمی بلند تر
شراره خانم !
این بار مجبورم جوابشو بدم
بله !
یهو بی مقدمه می پرسه . . .
عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟
گفتم جانم ؟
دوباره پرسید
میگم : عزیزم میدونی نماز مغرب چند رکعته ؟؟؟
خدایا . . .
دلم میخواست جفت پا برم تو دهنش . . .
سعی کردم با خنده و شوخی جوابشو ندم ، اما اون بی خیال نمی شد !
خیلی عصبانی شده بودم اما سعی کردم احترامشو نگهدارم حرف نا مربوط نزنم . . .
نفس عمیقی کشیدم گفتم
فکر کنم 3 رکعت !
پی نوشت 1 : حالم از ادمایی که فکر میکنن فقط خودشون اخر نماز ، روزه ، خدان. . . بهم میخوره !
به تو چه من میدونم یا نه که فلان نماز چند رکعته ؟
بابا هرکی یه اعتقاداتی داره . . .
پی نوشت 2 : " خانم ظ " ریا از هر چیزی بدتره !
پی نوشت 3 : خدایا " ت و ب ه "
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط شراره
|
تیم کرج قهرمان شد !!!

تیم تکواندو دانشگاه ازاد واحد کرج در پنجمین دوره مسابقات سراسری تکواندو خواهران دانشگاه ازاد اسلامی که به میزبانی واحد نور ( مازندران ) طی روزهای ۸-۱۰ دی ماه برگزار شد ، موفق به کسب مقام اول شد .
تیم ما متشکل از ۸ بازیکن در ۸ وزن بود و سرمربی تیم خانم شهره خلج زاده بودند .
تیم ما کلا صاحب ۴ مدال طلا ( اوزان ۲ - ۴ - ۵ - ۷ ) ، ۱ نقره ( وزن ۱ ) و ۲ برنز ( وزن ۶ - ۸ ) شد و تنها در وزن سوم صاحب مدال نشدیم .
منم تو این مسابقات تو وزن دوم شرکت کردم . بعد از کرج ، رشت دوم و اردبیل سوم شد .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط شراره
|
یعنی من واقعا عوض شدم ؟؟؟
خودش امروز بهم گفت
مثل همیشه رک و یخ . . .
" دوست داری اون چیزی که نیستی خودتو نشون بدی "
نمیدونم !
شاید . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط شراره
|
" خدایا " کمکم کن که وقتی عصبانیم بتونم سکوت کنم و حرفی نزنم که بعدش پشیمون شم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط شراره
|