تبليغاتX
چه زود دیر شد !

چه زود دیر شد !

" من . . . تکواندو . . . زندگی . . . همه چی "

برای تو . . .

 

با عجله به خانه برمیگردم . آخر تو قرار است بیایی . اینجا . به خانه ی ما . هول هولکی به سر و روی کامپیوتر و میزش دستمال می کشم . اتاق را جارو می کنم و صبر می کنم تا بیایی . می آیی ، توی سرو کله ی هم می زنیم ، غذا می خوریم ، فیلم می بینیم ، حرف می زنیم ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می گوییم اما آن چیزی که دلم می خواهد نمی آید که نمی آید . فرق نمی کند کجا باشیم ، توی پارک دست هم را گرفته باشیم ، خانه ی شما باشیم یا اینجا یا خانه ای دیگر ، آن حس آرامش لعنتی نمی آید که من هی فکر نکنم آخخ وقت نیست ، وقت دارد می گذرد ، یک ساعت دیگر مانده ، نیم ساعت .. و خداحافظ. آن حس لعنتی بهشتی ، که تو بدانی هیج چیز زیر این سقف بالای سرت نیست که بتواند این لحظات را بر هم بزند. که چهار دیواری یی که الان درونش هستی ، الان و روزهای بعد و بعدترش مال تو و فقط توست و می توانی با خیال راحت در آن حکمفرمایی کنی . می توانی با خیال راحت ساعتها سرت را روی سینه اش بگذاری و به آهنگ نفس کشیدنش گوش کنی و بگذاری که حرف ها آرام آرام و خود به خود جوانه کنند . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

قول ابدی !

 

دیشب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم !

من قسم خوردم . . .

 

پی نوشت : " از خودم بدم میاد "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط شراره   | 

نفس !

 

دوشنبه

خوبم ، حداقل ميشه گفت كه بهترم  !

ديدي ؟

اين بار حق با من بود .

۴ روزي بود كه با اين عصبانيت مسخره از تمدن و ادما به دور بودم  اما حالا

دوباره ميخوام نفس بكشم . . .

بابت اين چند روز نابودي . . . شرمنده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

 

يكشنبه

بدون حتي كوچكترين تغييري

هنوزم فروكش نكرده  !

حوصله هيچ كسي رو ندارم  . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

 

شنبه

هنوزم عصبانيم !

. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

 

جمعه

توصيه اخلاقي :

وقتي عصبانيم نزديكم نشيد  !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

منه نابود !

 

پنج شنبه

ساعت ۹- ۹:۳۰ صبح

بعد از یه شب اروم و  دوست داشتنی

چه قدر عصبانیم ! ! !

خیلی . . .

چقدر بده كه ادم مجبور باشه حرف هايي رو بشنوه كه اصلا دوست نداره !

حتي انتظارشم نمي كشه . . .

بحث و  جدل بي فايده است !

من " نابود " شدم  .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط شراره   | 

امروز !

 

امروز داشتم فکر میکردم بهترین روز زندگیم چه روزی بوده !

خیلی فکرکردم اما چیزی یادم نیومد . . .

به جای روزهای خوب تمام روزهای بد مثل یه فیلم از جلوی چشام گذشت

چقدر عجیبه

همه اتفاقات بد کاملا یادمه و چیزی رو فراموش نکردم

اما دریغ از یاد اوری یه روز خوب . . .

نمیدونم واقعا روز خوب نداشتم یا داشتم و فراموش کردم !

دوست دارم به خودم دلداری بدم

اره

این جوری بهتره . . . من فراموش کردم !

روزهای خوب زیادن

خیلی زیاد

مثل همین امروز  . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

27 خرداد !

 

با امسال شد ۶ سال که هر سال ۲۷ خرداد میایم پیشت . . .

 چقدر دلم تنگ شده !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

دولت دهم !

 

                   

           " میزان رای ملت است "

                                                                                                     امام خمینی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط شراره   | 

توکل

 

از خودم عصبانیم

خیلی زیاد

زده به سرم

شاید این تصمیم رو خیلی زود تر از اینا باید می گرفتم  !

فقط . . .

فقط یه فرصت دیگه به خودم میدم ،  بعدش اگه مثل همیشه بازم نشد

 . . . تمومش میکنم

واسه همیشه !

و یادمم نمیره که :

" این بار دیگه این تصمیم هیچ تبصره ای هم نداره و قابل تغییر نیست "

 

پی نوشت : انگیزه  ، اراده  ، ایمان  ، اعتماد به نفس  ، توکل  ، و باز هم توکل . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

حرف !

 

چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم  . . .

از معدود دفعاتی که دلم میخواد با یکی از جنس خودم حرف بزنم !

هر چی که تو دلمه و مدت هاست داره عذابم میده . . .

فقط فقط حرف بزنم

همین !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

مرگ

 

ناراحتم . . .

لاک پشتم دیروز مرد  !

اره به همین راحتی مرد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

قدردانی !

 

امروز روزه معلمه !

خواهر گلم روزت مبارک . . .

امروز خیلی خیلی روز خوبی بود !

یه روز فراموش نشدنی

انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا دلیلی پیدا بشه واسه شاد بودن و دور هم بودن . . .

خداجونم ممنون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

شیر زن . . .

 

امروز تولد مامان جونم بود !

به خاطر یه عمر تلاش و زحمت دستتو میبوسم مامان جونم و امیدوارم یه روزی بتونم تمام مهربونیاتو جبران کنم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

مرگ !

 

چقدر مرگ به ادما نزدیکه ! 

 اونم بعد از حدود ۶ سال . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

اردیبهشت گند !

 

دستم شکسته و  ۱ هفته ای میشه که تو  گچه

دست چپمه  !

حالمم زیاد تعریفی نیست . . .

نمیدونم چم شده  !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

تبریک !

 

    تولدم مبارک . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط شراره   | 

نوشابه !

 

دلم شدید نوشابه میخواد !

اما نمیتونم بخورم ، اخه یه جورایی تو ترکم  . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط شراره  

توبه !

 

به نام خدا

من هم مثل همه در تطیلات عید بسر می برم و همه ادمای اطرافم شدیدا خوشحال هستن . . .

سال جدید

ادم های جدید

تصمیمات جدید

هدف های بزرگ تر

 همه چی بوی نویی میده !

اما جالبیش اینه که فقط ۱۳ روز دوام میاره همی چی . . .

بعد ، یهو همه دوباره میشن همون ادم های سال قبل !!! 

  توبه . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط شراره   |